تبليغاتX
همیشه ماندگــــــــــــار من ... !؟!؟!؟!

همیشه ماندگــــــــــــار من ... !؟!؟!؟!

سهم من ...

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 14:51 توسط پرنیان

هركسي سهم خودش را طلبيد

سهم هركس كه رسيد

داغ تر از دل ما بود

ولي نوبت من كه رسيد

سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر؟

يك پاسخ.......

پاسخ يك حسرت...!

سهم من كوچك بود

قد انگشتانم ..

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

كه بي پاسخ ماند...

[ ]

غمگین دیدار ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 ساعت 15:37 توسط پرنیان
ببین غمگین،

ببین دلتنگ دیدارم...

ببین

خوابم نمی آید،

بیدارم...

نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:

تورا بیش از همه کس دوست میدارم ...
 
 
 

 
[ ]

رفتار من عادیست ...

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390 ساعت 13:6 توسط پرنیان
رفتار من عادی ست ...

اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان آشنایان هر که مرا می بیند

می گوید :

این روز ها انگار حال و هوای دیگری داری

اما....

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس میکنم

 گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس میکنم از روزهای پیش

قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی

 از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز میخوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم

این روزها گاهی از روز و ماه و سال و از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی شدیدا بیشتر هستم

این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر میپرستم.......

از جمله دیشب هم دلگیرتر از شب های بیرحمانه دیگر بود

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم

و با کفشهایم گفتگو کردم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر تعدادموهای سپیدم را نمیدانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن میگیرم

گاهی صدبار در یک روز می میرم

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

حتی یک شاخه از محبوبه های شب

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی میکند

گاهی دل بی دست و پا و سربزیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی میکند     اما......

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده ی عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

..........رفتار من عادیست...

[ ]

دلم ميگيرد ...

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 8:59 توسط پرنیان
باغبانی پیرم

      که به غیر از گلها از همه دلگیرم

                           کوله ام غرق غم است

                                        آدم خوب کم است

                          عده ای کور و کرند

                                      عده ای هم پکرند

                                              دلم از این همه بد میگیرد

                                                         و چه خوب ...

                                         "آدمی میمیرد"

[ ]

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390 ساعت 14:15 توسط پرنیان
 
حسین تشنه آب نبود،
 
 تشنه لبیک بود..

حسین،
 
 رویش درخت عصیانی بود که از پستی این دنیای کوتاه تا ماورا
 
سربرداشت ... .
حسین،
 
 بیشتر از آب، تشنه لبیک بود،
 
 اما افسوس که به جای افکارش،
 
زخم های تنش را نشانمان دادند و
 
بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

 
 
دانلود نوحه ، مرثیه ، روضه و مداحی محرم
[ ]

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 ساعت 12:16 توسط پرنیان

تو رهسپار مي شوي به سوي عشق و من

 

کنار پنجره در آرزوي يک نگاه آه مي کشم

 

تو از ديار من چه شادمانه کوچ مي کني

 

و چشم هاي بي قرار من

 

به غربت هميشگي هنوز خيره مانده اند ...

 

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

 

بي تفاوت از کنار هم بگذريم و بگوئيم

 

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود ...

 

 

[ ]

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390 ساعت 18:17 توسط پرنیان

زمان به کندی می گذرد

  و

دیوارها ی پشت پنجره

 هر لحظه به من نزدیکتر می شوند.


اینجا،

 در این اتاق بهت زده ی سرد سفید رنگ؛


صدای گریه های دخترکی را می شنوم،


که در فراسوی پاکی یک ایمان، جان می دهد...

 

[ ]

نمیشه ...

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390 ساعت 12:2 توسط پرنیان

نمیشه دل به هر کس داد، نمیشه از نفس افتاد

 

پرنده با پر بسته ،نمیشه از قفس آزاد

 

نمیشه شب به شب خوابید،فقط کابوس وحشت دید

 

نمیشه درسکوت خود صدای گریه رو نشنید

 

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند...

 

نمیشه تا ته آواز فقط از ترس فردا خوند

 

گلوی ساز دلتنگی پر از آوازه خاموشه

 

دوباره سر بده هق هق بذار دسته دلت رو شه...

 

 

 

[ ]

آيينه گفت : ...

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390 ساعت 23:2 توسط پرنیان

آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...!

خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است٬

 تنها دقایقی چند دیر کرده است٬

گفتم:امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است...!

خندید به سادگیم آینه و گفت:


 احساس پاک تو را پیر کرده است...!

گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی...!

گفت: خوابی روزهاست که دیر کرده است...!

در آینه به خود نگاه می کنم٬

آه...عشق او عجب مرا پیر کرده است..!

راست گفت آینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است....!

 

 

تقديم ميکنم به کسي که منتظره خيلي زود تنهاش بزارم و برم

ولي اينطور نيس... دوستت دارم

[ ]

د ختران ...

نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1390 ساعت 19:17 توسط پرنیان

می گویند ستارگان دخترکان شبانگاه آسمانند

و گل ها دخترکان نازنین خاک

پس هر شب ،شب دختر است و هر بهار فصل دخترکان زمین!!!

بنات النعش شنیده اید؟

                                خوشه ی پروین دیده اید؟

حتی خدا ستاره و ماه را با ضمیر (زن) شناسانده است...

نام دختران نیز نام همه ی زیبایی های هستی است

"ماه، ستاره، گل، نسیم، بهار، شبنم

             و کدام گل از قبیله ی دختران نیست؟!؟!

ما در چشم گردانی خود از زمین تا آسمان

دختران شیرین و زیبای آفرینش را مرور می کنیم.

قران خوانده اید؟

(ها) ضمیری است که به خورشید ،ماه، شب،

 آسمان، زمین و جان انسان اشاره دارد:

والشمس و ضحیها-والقمر اذا تلیها والنهار اذا جلیها و اللیل اذا یغشیها و السما و ما بناها

               ها یعنی دختر

     یعنی زیباترین و خوبترین پدیده آفرینش ...

 

[ ]

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390 ساعت 23:45 توسط پرنیان

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته.....

 

 

دلم گرفته ای خدا مثل هوای بارونی

مثل دل سیاه شب مثل غم زمستونی

دلم گرفته زین هوا از این سکوت بی صدا

دلم گرفته از همه از این دلای بی خدا

دلم می خواد پر بکشم برم به آسمون دور

برم یه جای خالی از ریا و زور...



[ ]

سفر...

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390 ساعت 22:56 توسط پرنیان

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
***
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت
***
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.

[ ]

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390 ساعت 21:11 توسط پرنیان

تو مثه ارزش بارون براي کوير لختي

يا شايد تو ابر بودي و به منم چيزي نگفتي

تو مثه دريا ميموني هميشه وسيع و زيبا

يا شايد رنگ تو آبي که به دريا ميده معنا

تو براي يه پرنده مثه يک شاخه درختي

براي راحتي اون خم ميشي با چه سختي

ولي تو خود درختي که هزارتا شاخه داره

روي شاخه هاي سبزت جاي پاهاي ستاره

تو خودت بگو بدونم تو کي هستي يا چي هستي

ولي اينو خوب ميدونم تو خوبي هر چي که هستي...

 

[ ]

دلم گرفته...

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389 ساعت 13:32 توسط پرنیان

  دلم گرفته 

                 دلم عجیب گرفته است


                                                  و هیچ چیز



                                                     نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ...


                                                                     نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند...

 

                                                            و فکر میکنم 


                               که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ...

 

[ ]

خدایا...

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389 ساعت 13:7 توسط پرنیان

خدایا ...

 حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم ...

 

 

[ ]

مرگ عشق...

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389 ساعت 22:14 توسط پرنیان

چهره ام در ازای چشمهایت

چشمهایم در ازای پدیدار شدن چهره ات ...

و قلبهای بی ریای حقیقی در این چهرها

آرامش را به پا میدارند .

آنجا که بتوانیم نیمه گم گشته خود را باز یابیم ...

نیمه ای عاری از ارتفاع...

نیمه ای عاری از پهنا ؟؟؟

اگر چه مرگ یکسان در هم نمی آمیزد

اگر که عشق ما یکی گردد

بدین معناست که عشق من و تو بسان هم است ...

که هیچ نتواند آنرا سست کند یا بمیراند ...

 

[ ]

ای ...:)

نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389 ساعت 11:14 توسط پرنیان

ای خوش آنروز که با یار سر و کارم بود

بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود

آن که من بسته ی زنجیریی مویش بودم

وه ، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود

شب که مهتاب به خلوتگه من می تابید

یار من نیز در اندیشه دیدارم بود

گر چه در خانه ی من بود زهر گونه چراغ

یاد او شمع شب افروز شب تارم بود

صبحدم  نور چو در پنجره  ها می خندید

در برم خنده به لب بوسه طلب یارم بود

وقت تابیدن خورشید در آیینه ی آب

روی او نیز در آییینه ی پندارم بود

حیف و صد حیف که امروز به هیچم بفروخت

آن سیه چشم که یک روز خریدارم بود

گرچه یارم شده امروز دلازارم ، لیک

یاد می آرم از آن روز که دلدارم بود ...

 

[ ]

نیا باران...

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389 ساعت 15:46 توسط پرنیان

نیا باران،

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم  خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد

نیا باران

 پشیمان میشوی ازآمدن ،

زمین جای قشنگی نیست،

درناودانهاگیرخواهی کرد،

 من ازجنس زمینم خوب میدانم

که اینجاجمعه بازاراست،

ودیدم عشق رادربسته های کوچک

زردنسیه میدادند،

 دراینجاقدرمردم رابه جو اندازه میگیرند،

 نیاباران زمین جای قشنگی نیست

در این جا شعر حافظ را

به فال کولیان در به در اندازه میگیرند

نیا باران 

زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا باران ....

 

[ ]

نوشته شده در شنبه 6 آذر1389 ساعت 11:26 توسط پرنیان

زندگی شطرنج است

همه سرباز شدند

تا که هر لحظه تو را کیش کنند

و برانند برون از صفحه

و تو را مات کنند

اسب هاشان همه نعل تازه

تا بتازند به تو

برخ ات میکشند از هر سمتی

همه اعمال تو را

حرکاتت همه حساس شدند

گر چه شاه است تو را

ولی باید که گریخت...

 از همه سربازان

تا که ماتت نکنند

زندگی شطرنج است

تو اگر میخواهی که بمانی امروز

باید او را ببری

سایه فیل و وزیران زمان بر سر توست

باید امروز گریخت

تا که ماتت نکنند

ولی امروز دگر

مهره ای سوخته ای تو در این صفحه و بس...

زندگی شطرنج است

خوب اندیشه نما...

تا که ماتت نکنند ...

 

[ ]

دلم گرفته ...

نوشته شده در شنبه 8 آبان1389 ساعت 13:3 توسط پرنیان

گلدونه های اطلسی

حس غریب بی کسی

تو چادر سیاه شب

پر می شم از دلواپسی

دلم گرفته از خودم

خودم اسیر غم شدم

شدم غریب قصه ی خودم...

                                                      

[ ]